نجوای امام سجاد - مطالب مصایب شام
تاریخ : یکشنبه 1 دی 1392 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : علیرضا شعبان زاده

روز اربعین به معنای روز چهلم است.

چهل در اسلام بسیار مبارک است و بارها دیده ام ، مثال توصیه

به خواندن چهل روز دعای عهد ، چهل شب عبادت و ...

و حال فردا چهلمین روز شهادت مولای غریب مان حضرت

اباعبدالله الحسین علیه السلام است.

در همه سندها تاریخی به اینکه جابر بن عبدالله انصاری ،

صحابی بزرگ رسول خدا (ص) به عنوان اولین زائرامام حسین علیه السلام

وارد کربلا شد جابر نخست در آب فرات غسل نمود  و سپس پارچه ای به

دوش انداخت و پارچه ای را به کمر بست و سپس به خود عطر زد

سپس با ذکر بسوی قبر امام حسین علیه السلام رفت .

وقتی که وقتى نزدیک قبر شد، به عطیه دوست خود گفت:

 دستم را بگیر و روى قبر بگذار. من دستش را روى قبر گذاشتم.

جابر خود را به روى قبر انداخت و آن قدر گریه کرد که

 بى هوش شد. بر او آب پاشیدم تا به هوش آمد.

آن گاه سه بار گفت: اى حسین! سپس گفت: دوست پاسخ دوستش

را نمى دهد. بعد ادامه داد: تو چگونه جواب دهى در حالى که رگ هاى

گردنت را بریدند و بین سر و بدنت جدایى انداختند.

لحظاتی بعد كاروانی مملو از غم و اندوه از راه می‌رسد.

 امام سجاد (علیه السلام) با دیدن جابر، با پای برهنه به استقبال

 او می‌آید و اشك می‌ریزد. جابر امام سجاد را در آغوش می كشد

 و از فراق امام حسین به شدت می‌گرید.

امام سجاد (علیه السلام) رو به جابر می‌گوید:

«جابر! جایت خالی تا ما را در وادی غربت و تنهایی كمك نمایی

هاهنا و الله قتلت رجالنا اطفالنا و سبیت نسائنا و حرقت خیامنا

ای جابر! به خدا سوگند، در همین مكان مردان ما را شهید نمودند،

و نوجوانان ما را سر بریدند و زنان ما را به اسارت بردند و

 خیمه‌های ما را آتش زدند

سپس مزار تك تك شهدا را به جابر نشان می‌دهد:

«اینجا قبر علی اكبر است واینجا قبر قاسم است.

 اینجا قبر پدرم حسین است. آنجا كنار علقمه قبر عمویم عباس است»


 

 




طبقه بندی: مصایب شام،

تاریخ : جمعه 29 آذر 1392 | 03:01 ب.ظ | نویسنده : علیرضا شعبان زاده


امام سجاد علیه السلام ، در سوگ مصیبتی که بر پدر بزرگوارشان وارد شد ،

 بیست سال گریست. هرگاه آب و یا طعامی نزد حضرت می گذاشتند ، می گریست .

یک بار یکی از خدمتکاران به حضرت عرض کرد : ای آقای من !

آیا وقت آن نرسیده است که اندوهتان به پایان پذیرد؟

 امام زین العابدین علیه السلام فرمود : ای وای بر تو ! یعقوب پیامبر علیه السلام ،

دوازده پسر داشت وقتی که خداوند یکی از فرزندانش را از او پنهان کرد ،

آن قدر در فراق او گریه کرد تا این که چشمانش سفید شد ،

قدش خمیده گشت و موهایش سفید گردید .

این همه در حالی بود که فرزندش دردنیا زنده بود .

اما من به چشم خود پدر ، برادر ، عمو و هفده نفر از نزدیکانم را دیدم

که به شهادت رسیدند و پیکر های پاکشان بر روی زمین افتاده بود .

پس چگونه می شود که اندوه من به پایان بپذیرد ؟


منبع :

زندگانی چهارده معصوم علیهم السلام بازنویسی

روان منتهی الامال مرحوم حاج شیخ عباس قمی (ره)





طبقه بندی: مصایب شام،